تبليغاتX
شادی های ماندگار...
طنز،جالب،دیدنی

زندگی قشنگه اگه برای تو باشه ........مرگ قشنگه اگه برای تو باشه .......دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه...... من قشنگم اگه با تو باشم ....... اما تو هر جور باشی قشنگی .



اسمت رو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی . گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی . گذاشتم جونم که اگه خدایی نکرده رفتی منم برم .



وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم گفتم : یک بخش اما از وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه : ۱. عطش دیدنه تو ۲. شوق با تو بودن ۳. و اندوه بی تو بودن .


شراب را دوست دارم چون رنگ خونه . خون را دوست دارم چون در رگ جاریست . رگ را دوست دارم چون به قلب راه داره . قلب را دوست دارم چون جایگاه توست .


زندگی ۳ چیز بیشتر نیست :

۱. به اجبار به دنیا آمدن .

۲. با غم زیستن .

۳. با آرزو مردن .



چنان غرق نگاهت شدم که هیچ غریق نجاتی کار از پیش نبرد .


۱۰۰ بار قسم خوردم که نامت را به زبان نیارم ولی افسوس که قسم هم نام تو بود .

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .




می دونی رکورد فیلم کردن مردم دست کیه ؟
کارگردان فیلم نرگس که هر شب 70 میلیون رو با هم فیلم می کنه .



نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهميدم فقط نگاهم ميکرد... .


داري ميدي مواظب باش به اوني بده كه مرد باشه نه اينكه فقط ظاهر مردونه داشته باشه ...
خيلي دقت كن ... گول حرفاشو نخور... ببين راست مي گه يا نه
منم حتما راي ميدم ...



هرگز يادم نميره لحظه هاي با تو بودن را هرگز يادم نميره لحظه اي كه لب روي لب هام ميگذاشتي و به من طراوت مي بخشيدي هرگز لحظه هايي كه تو رو زير آب مي بردم و باهات آب بازي مي كردم يادم نميره هرگز از خاطرم نميري ليوانه شكسته‌ي من!!!!!!! آخه چرا شكستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ميدونی چطوری ميشه يه خنگ رو گذاشت سر کار؟ ( پايين رو بخون )















ميدونی چطوری ميشه يه خنگ رو سر کار نگه داشت؟ ( بالا رو بخون )





دوستت دارم نه به خاطر شهامتت

نه به خاطر حسادتت

نه به خاطر حماقتت

نه به خاطر جسارتت

فقط به خاطر وجود کثافتت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 17:34  توسط آزی جون | 

علت مصرف زياد کاربران اينترنت ... مخابرات ايران اعلام کرد از شنبه اينترنت سهميه بندي مي شود!!! به کاربران روزي 1 ساعت اينترنت داده مي شود!!!


کنسرت بزرگ هايده و مهستي 30 ژوئن در تالار بزرگ بهشت سيتي برگزار خواهد شد. از مردگان عزيز دعوت ميشود هرچه سريعتر به مراکز فروش مراجعه نمايند



فيلمهاي در حال اکران : به خاطر 1 ليتر بنزين - من ترانه 1000 ليتر بنزين دارم - رستگاري قبل از ساعت 12 امشب - رايحه خوش بنزين - ب مثل بنزين - علي بنزيني - بنزيني ها - بازي بنزين - مرد بنزيني - پسر بنزين فروش - دو کارت با يک بنزين - بنزين فصل - مي خواهم بنزين بزنم! - ديشب بنزين زدم آيدا - سفر به پمپ بنزين - بازگشت بنزين - از ميدون تا پمپ بنزين - دزدان بنزين - سالهاي سهميه بندي



20 . . . . . . . . . . . . 19 . . . . . . . . . . . . 18 . . . . . . . . . . . . 17 . . . . . . . . . . . . 16 . . . . . . . . . . . . 15 . . . . . . . . . . . . 14 . . . . . . . . . . . . 13 . . . . . . . . . . . . 12 . . . . . . . . . . . . 11 . . . . . . . . . . . . 10 . . . . . . . . . . . . 9 . . . . . . . . . . . . 8 . . . . . . . . . . . . 7 . . . . . . . . . . . . 6 . . . . . . . . . . . . 5 . . . . . . . . . . . . 4 . . . . . . . . . . . . 3 . . . . . . . . . . . . 2 . . . . . . . . . . . . 1 . . . . . . . . . . . . دينگ دينگ، طبقه همكف!


مهريه جديد: 1386 ليتر بنزين سوپر



اداره کل مخابرات کشور به هموطنان لر براي هزارمين بار هشدار داد که با کارت هوشمند سوخت نميتوان به جايي زنگ زد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 17:28  توسط آزی جون | 
خبر فوري: هنوز کنکور در قزوين ادامه دارد، به گزارش بي بي سي هنوز داوطلبين جرأت نکردن دفترچه سولات را از روي زمين بر دارند


 

اگرمي خواهيد ديگران را هرس بدهيد .... 1.قبل از شروع امتحان از اطرافيانتان چند تا سوال پيچيده که در پاورقي بوده بپرسيد... بعد وقتي همه رو به جون هم انداختيد با خيال راحت براي امتحان تمرکز کنيد... 2-وقتي زنگ آيفون را ميزنيد و در را برايتان باز مي کنند دوباره زنگ بزنيد و بگوييد: ممنون! باز شد! -3.وقتي ميخواهيد تلويزون رو خاموش کني صداشو تا آخرين شماره ببريد بالا تا نفر بعدي که مياد روشن کنه برق از سه فازش بپره


یه اسبه زنگ میزنه سیرک میگه با مدیر سیرک کار دارم . گوشی رو میدن به مدیر

سیرک اسبه بهش میگه آقا من کار میخوام مدیره میگه کار نیست اسبه همینطور اسرار

میکنه مدیر هم انکار تا آخرش مدیره میگه کشتیمون حالا چه کار بلدی؟

اسبه میگه احمق دارم باهات حرف میزنم


خيلي بي معرفتي٬ خيلي نامردي٬

 خيلي بي وفايي٬ خيلي.....

اخه نامرد ما بايد از رو عکس چيتوز بفهميم که موتور خريدي

 


 

سيگاريه ميره لباس فروشي،‌ ميگه:‌ ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه:‌بعله. طرف ميگه:بي‌زحمت دونخ بدين

یه نفر با دو تا خيار در دست ميره توي يك بقالي، ميگه:حاج آقا خيارشور داري؟ بقاله ميگه: بله. عربه ميگه: پس ولك بي زحمت اين دوتا رو هم بشور

 


                                                         .

                                                         

                                                         .

 

                                                         .

 

 

                                                         .

   

 

                                                         .

 

 

                                                         .

 

 

 

 

 

              تو میدونی سرکاری بازی میای پایین!

                                                      

                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:59  توسط آزی جون | 
من به خاطر یه سری مسائل نتونستم دوباره به وبم سر بزنم

حالاهم فقط برای مدت کوتاهی آپش میکنم.


يك روز يك قورباغه با يك زنبور ازدواج ميكنه قورباغه به زنش ميگه قور قور قوربونت برم زنبور ميگه وز وز وظيفته


يه سوسکه 7 سال اموزش ميبينه که با قاشق غذا بخوره مييارنش ميدون شهر همه دورش جمع شده بودند يه موقع يکي پيدا ميشه ميگه هه هه هه از يه سوسک ميترسين لهش ميکنه


تنهادليل شب بيداري من تو هستي.تنها طنين زيبايي كه به گوشم ميرسه صداي توست اي پشه ....... دستانمرابه دور كمرت حلقه مي زنم . لبانم را بر لبانت مي چسبانم و از اعماق وجود مي نوشمت اي نوشابه ..... ديروز از جلوي يك گل فروشي ردشدم زيباترين گلش نبود كجابودي ...... مي خواستم اسمت رو بذارم گل گفتم مي پلاسي. مي خواستم بذارم ماه گفتم روزها تنهامميذاري. گذاشتم دماغ تا هميشه رو صورتم باشي ......... زندگي ساختن وسوختن است          بي جهت تجربه اندوختن است          زندگي كهنه قماري بيش نيست        اين چه قماري است همش با ختن است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:52  توسط آزی جون | 
قبرستون

يك لره ميميره.تو قبر ازش مي پرسن (امامت كيست ؟ميگويد(نوونم)؟ميگويد(يك راهنمايي
بكن)ميگويد(همان كه شمشير دارد)ها زورو را ميگويي


آدم كشي

يه روزيه زن تركي دوقلو مياره به بچه اوليه بيشتر از دوميه شير مي ده دوميه ناراحت ميشه ميگه چي كار كنم كه من اندازه داداشم شير بخورم شب كه ميشه سم مي ريزه روي پستون مامانش صبح كه از خواب بيدار ميشه ميبينه باباش مرده.


بسیجی

يه روز 1 بسيجيه داشته از تو خيابون رد ميشده يدفعه 1 دختره بهش چشمك ميزنه خودشو كج مي كنه ميگه يا زهرا


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:55  توسط آزی جون | 
آدم ها

ادم ها سه دسته اند
1 دسته ي اول
2 دسته ي دوم
3 دسته ي سوم

كوتاه قد

يه بابايي آنقدر قدش كوتاه بود كه هميشه دهنش بوى جوراب مى داد!!

قزويني

قزويني داشت به بچش ور مي رفت بچش ميگه بابا نكن من بچتم .باباش ميگه بخواب توله سگ مگه ما بچه بابامون نبوديم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:44  توسط آزی جون | 
آرزوي كودكي
اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!


اسب
اسب كشاورزي را دزد برده بود. يكي گفت: «تقصير خودت بود كه اسب را خوب نبستي.»
ديگري گفت: «تقصير پسرت بود كه در طويله را باز گذاشته بود.»
كشاورز گفت: «همه تقصيرها از ماست. دزد بيچاره هيچ گناهي ندارد!»


پوست موز
يك نفر پوست موزي روي زمين مي بيند و مي گويد: «اي واي! باز هم بايد بيفتيم!»


آرزوها
يك روز به يك نفر مي گويند: «سه تا آرزو كن.»
- اول يك ماشين پژو ۲۰۶ پيدا كنم؛ بعد يك ۲۰۶ ديگر پيدا كنم؛ سومين آرزويم هم اين است كه يك ۲۰۶ پيدا كنم.
- چرا هر سه تا آرزويت يكي بود؟
- براي اين كه اين سه تا را بفروشم و يك ماكسيما بخرم.


امتحان تاريخ
معلم تاريخ: آهاي! تو كه با آن قد بلندت ته كلاس ايستاده اي و بر و بر من را نگاه مي كني، بگو اسكندر مقدوني كه بود.
- نمي دانم.
- چه كسي ناصر الدين شاه را كشت؟
- نمي دانم.
- پس با اين وضع چطور مي خواهي امتحان تاريخ بدهي؟
- من كه نمي خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاري كلاس را تعمير كنم.


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط آزی جون | 
دزدي
صاحب خانه:« آي كمك، كمك! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! كمك لازم نيست،  من با خودم چند نفر آورده ام.»


استراحت
اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يك كم استراحت كن.»


نقاش تنبل
اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»
دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب بيدار نمي شود.»


جملات كوچك به سبك انسان هاي بزرگ!!!


* دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد.
* روزگار غريبي است. يكي در آبپاش گلاب دارد و يكي در گلاب پاش آب هم ندارد!
* فكرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.
* ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم.
* سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن كجي مي كند.
* از دودلي خسته شده بودم، يكي از آنها را يدكي نگه داشتم.
* زنبور تنها پزشكي است كه بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.


خارج از متن


دزدي عمر
از كسي پرسيدند:« چند سال
داري؟»
گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس  پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!»
مولوي، « مثنوي »
سكوت
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»
محمد عوفي،« جوامع الحكايات»
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:19  توسط آزی جون | 
ها، ها، ها ...

 

تكرار تاريخ
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

آموزش
از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»

واي ...!
مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

آرزوي سلامتي
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

اسفناج
يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!»

 

نسخه دكتر
بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:18  توسط آزی جون | 
ها، ها، ها ...!

نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

 موش مردگي
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

 در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»

 در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»

 نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 فراموشي
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»

 در كلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:17  توسط آزی جون |